دكتر عقيقى بخشايشي

1609

چهارده نور پاك ( فارسي )

از دنيا رفت و او بعد از وى اسلام آورده است و مىگفت : من بشارت مولايم ( عليه السلام ) هستم . ( 1 ) 7 . امام ( عليه السلام ) و علم اسرار محدثى به نام حسين بن على نقل مىكند : مردى محضر امام هادى ( عليه السلام ) آمد ، به شدت مىلرزيد و مىترسيد ، گفت : يابن رسول الله ! پسر من از محبين شماست ، امشب او را از فلان بلندى ، به پايين خواهند انداخت و در آن جا دفنش خواهند كرد . امام فرمود : چه مىخواهى ؟ عرض كرد : آنچه پدر و مادر مىخواهند ، يعنى سلامت و نجات پسرم را ، فرمود : بر او ضررى نخواهد رسيد ، به منزلت برگرد ، پسرت فردا پيش تو خواهد آمد ، چون صبح شد ، ديد پسرش صحيح و سالم آمد ، پدر پرسيد : پسر عزيزم ! جريانت از چه قرار شد ؟ گفت : پدر جان ! وقتى كه قبرم را كندند و دستهايم را بستند تا از بلندى پرتابم كنند ، ده نفر از افراد پاك و معطر آمدند و به من گفتند : چرا گريه مىكنى ؟ گفتم : مىخواهند مرا بكشند . گفتند : وقتى كه كشته شدى خودت را آماده كرده ملازم قبر رسول الله مىشوى ؟ گفتم : آرى ، در اين بين آنها حاجب خليفه را كه مأمور كشتن من بود ، گرفته و از قلهء كوه پايين انداختند ، كسى نعرهء او را نشنيد و كسى آن مردان را نديد ، آنها مرا پيش تو آوردند و منتظر خروج و رفتن من هستند ، اين را گفت ، پدرش را وداع كرد و رفت . پدرش محضر امام هادى ( عليه السلام ) آمد و جريان را تعريف كرد ، در آن موقع اراذل و اوباش ، راه مىرفتند و مىگفتند : فلانى را از قلهء كوه به پايين انداختند ، امام ( عليه السلام ) با شنيدن سخن آنان تبسم مىكرد و مىفرمود : آنچه را كه ما مىدانيم آنها نمى دانند ، يعنى فكر مىكنند كه آن جوان را افكنده اند ، حال آن كه حاجب را انداخته و تكه پاره كرده اند ، ( 2 ) ظاهرا ملازم شدن او در مدينه و ماندن كنار حضرت رسول ( صلى الله عليه وآله ) او براى آن بوده كه ديگر در سامراء نماند و كسى او را نشناسد .

--> 1 . بحار ج 50 ، ص 144 . 2 . مناقب ج 4 ، ص 416 ، بحار ج 50 ، ص 174 از مناقب .